نه چهره ای که ایده آل من باشه و نه قد و قواره و تیپ و هیکلی که تو ذهنم بوده باشه... میتونم بگم از نظر ظاهری کوچیکترین تطبیقی با اونی که همیشه تو ذهنم بوده نداره. انقدر دوره ظاهرش از من که حتی الانم نمیتونم خیلی قطعی بهش فکر کنم. اونقدر دوره ازم که اگه دو سه سال پیش عکسشو نشونم میدادن میگفتن یه روزی به این آدم خیلی جدی فکر خواهی کرد حتما یه پوزخند بزرگ تحویل میدادم و اونجا رو ترک میکردم.
اما خب. یه چیزی وجود داره به نام ذات... که مال این یکی عجیب خوبه! انگار از نسل جوونای دوره بابا ایناس. مردونگیش آدمو به خودش مطمئن می کنه و قلبت و آروم. که خسته ی زندگیه. زحمت می کشه و به چیزایی که میخواد میرسه. تو فکر عمل دماغ و مارک گردنبند نیست. تو فکر دور دور و دختر و شماره نیست. نیست. این یکی با همه پسرایی که من تو دانشگاه و خارج دانشگاه دیدم فرق می کنه. حال و هواش عجیبه. قدیمیه. یه وقتایی حس می کنم اگه بخوام جدی شم روش باید خودمو با چادر سفید و گلای قرمز تصور کنم... لپ گلی و ظرف نذری بدست. تو کوچه های دوره قاجار...
تحسین بر انگیزه برام وقتی تلاشش و می بینم. و اینکه می بینم تو سنی که خیلی از پسرا درگیر عیاشی خودشونن چه خوب خودشو درگیر کار و بارش کرده و چه خوب معنی زندگی رو فهمیده. با وجود تمام سختی ها... الان می تونه فقط زیبایی ها رو ببینه. درک کنه. لمس کنه. الان متوجه میشم چقدر ذات آدما مهمه.
برچسب:
نویسنده: پرهام رحیمی
تاريخ: دوشنبه
20 آذر
1396 ساعت: 12:21